محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
76
مجمع الانساب ( فارسى )
حاجب على و گفت بايد كه برادرم محمد را دربست بنشانى و او را خوشدل گردانى و هركس كه او خواهد پيش او راه دهى و فرزندان و نديمان و خواص او پيش او باشند و اسباب عيش و طرب او مهيا كنى و بست و تكينا باد به وى ارزانى داشتم مال آنجا از آن اوست و او چشم روشن است حاليا چون سخن ما قبول نكرد مدتى بنشيند تا او را با خلعت و تشريف بيرون آوريم . حاجب على بيامد و به همين موجب تمام كرد و فرمانى رسيد به نام حاجب على كه ما را با تو كارها در پيش است بايد كه به زودى عزيمت سازى . و سلطان مسعود از بلخ به هرات آمد و حاجب على هر روز فوجى از لشكر و بزرگان كسيد مىكرد و خود نيز عاقبت كار برفت . و چون برسيد پيش تخت آمد و زمين بوسه داد و عقدى مرواريد پيش تخت بنهاد و هزار دينار زر نثار كرد . و سلطان مسعود به عظمتى نشسته بود كه حاجب على متحير گشت . و حاجب غازى امير خراسان بر دست چپ بر كرسى زر نشسته و التونتاش امير خوارزم بر دست راست بر كرسى زر نشسته و امير يوسف عم او بر پايهء زيرترين تخت نشسته و اركان دولت هر كسى بر جاى خود نشسته و سپاه همه دست به كش صفها زده و بونصر مشكان - آن پير حلالزاده كه مشير و مدبر سلطان محمود بود - پيش سلطان به زانوى ادب نشسته و سلطان هر حديث كه بود با او كردى . پس سلطان فرمود تا كرسى زر آوردند و زير دست التونتاش اشارت كرد و حاجب على بنشست و گفت زحمت كشيدى و حق خدمت به تقديم رسانيدى . حاجب على سر بر زمين نهاد و دعا و ثنا كرد پس روى سوى التونتاش و بونصر مشكان آورد . و سلطان مسعود در فصاحت آيتى بود زبان بگشاد و گفت امروز كه بارى سبحانه و تعالى مملكتى چنين بزرگ به ما ارزانى فرموده و شما پيران دولتيد بايد كه نصيحت از ما باز نگيريد و هر نيك و بدى با رأى ما اندازيد تا آنچه مصلحت ما و شما در آن باشد پيش گيريم . ايشان بر پاى خاستند و سجده كردند و گفتند ما بندگان پدر تو بوديم و خيلى خدمت كردهايم و امروز بندهء توايم توقع داريم چنان كه سلطان ماضى رحمة اللّه عليه ما را نگاه داشت مىفرمود امروز خداوند نيز ما را در ظل عنايت و شفقت نگاه دارد و سخن جوانان نو در كار آمده در حق ما نخرد چه امروز هرچه رود و كنند از ما بينند . سلطان گفت همچنين كنيم . پس روى به حاجب على كرد و گفت تو خيلى زحمت كشيدى برخيز و به خانه رو و به آسايش مشغول باش و بعد از سه روز